چه درديست در ميان جمع بودن، ولی در گوشه ای تنها نشستن
لحظه های عمر می گذرند و من چنان بی خيال گذرشون را نظاره می کنم که انگار هيچ رفتنی در کار نيست... چرا؟!... نمی دونم، شايد اونقدر به نزديک بودن رفتن باور ندارم. شايد اونقدر از هدف زندگیم دور شده ام که گمش کرده ام. هدفی که هيچ وقت به درستی نشناختمش.
"خدايا به من چگونه زيستن را بياموز" و چگونه عشق ورزيدن را و دوست داشتن را.
خدايا اگر اين مجازات عشقی است که بی باکانه به من هديه شد و قدرش را ندانستم، عفوم کن
و اگر امتحان صبری است که ادعايش را می کردم، کمکم کن که ظرفم رو به لبريز شدن است.
خدايا من با تو نبودم، اما تو مرا تنها نگذاشتی. الطافت چنان بر زندگی من می درخشند که هيچ کس باور ندارد در درون چه دارم.
خدايا نه توان آن دارم که شکر تو بگويم نه روی آن که نگويم.
تو تنها و تنها نوری هستی که در عمق تنهايی وجودش را حس می کنم.
مرا درياب، همانگونه که پيش از اين يافته ای





