تبليغاتX
من اینجا چه می کنم؟
 داغی در دل و خاری در چشم و بغضی در گلو
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 19 Apr 2008 و ساعت 5:57 PM |
گفت ديگه هرگز بر نمي گردم راه خودش رو گرفت و رفت تا ميتونست دور شد.... غافل از اينکه زمين گرد بود
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 19 Apr 2008 و ساعت 1:52 AM |
 برگ ها وقتی می افتند که فکر می کنند طلا شده اند
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Wed 16 Apr 2008 و ساعت 6:6 PM |
دل خسته ام از اينجا از آدماي دنيا
همين امروز و فردا دل ميزنم به دريا
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Wed 16 Apr 2008 و ساعت 4:0 PM |
ارزش هر کس به اندازه حرف هایست که برای نگفتن دارد
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sun 13 Apr 2008 و ساعت 10:55 PM |
ندهد فرصت گفتار به محتاج ، كريم           گوش اين طايفه آواز گدا نشنيده است
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Mon 7 Apr 2008 و ساعت 5:6 PM |
يارو میره جهنم بهش میگن ۵۳/۴۸۳ رکعت نماز بدهکاری! میگه : ۴۸۳ رکعت قبول ولی اون ۵۳صدم واسه چیه ؟ میگن به خاطر کوسینوس زاویه انحراف از قبله هست

 تو اردبيل به مناسبت ميلاد امام علي به همه ي اونهايي كه اسمشون ميلاد بود جايزه دادن

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Fri 4 Apr 2008 و ساعت 7:18 PM |
يك ناله مستانه زجائي نشنيديم    ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Wed 2 Apr 2008 و ساعت 4:18 AM |
یکی را دوست میدارم . یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم . نگاهش میکنم
شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من . به برگ گل نوشتم من
که او را دوست میدارم
ولی افسوس . ولی افسوس
او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Tue 1 Apr 2008 و ساعت 9:56 AM |

+ نوشته شده توسط در Mon 31 Mar 2008 و ساعت 7:35 AM |
 دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sun 30 Mar 2008 و ساعت 3:53 AM |
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را نمیبینیم

هيچگاه از مشکلات زندگي گلايه نکنيم يادمان باشد هميشه کار گردانها نقش هاي مهم و حساس را به بازيگران قابل مي سپارند

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Mon 24 Mar 2008 و ساعت 10:36 PM |
وطن ادمي قلب كساني است كه دوستش دارند
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 22 Mar 2008 و ساعت 6:15 AM |
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می‌رود و می‌گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می‌رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می‌شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می‌توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 22 Mar 2008 و ساعت 1:6 AM |
 معلم: به شخصی که با وجود عدم علاقه حاضرین، به حرف زدنش ادامه میده چی میگن؟ شاگرد: بهش میگن معلم
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Fri 21 Mar 2008 و ساعت 11:47 PM |
روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد منه
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

اخه یه چیزی می گن نا مربوط     مثلااگر کسی بده کار باشه چی؟

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Fri 21 Mar 2008 و ساعت 3:44 PM |
تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Fri 21 Mar 2008 و ساعت 2:14 AM |
دولت انست كه بي خون دل ايد بكنار.....ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست
پنج روزي كه درين مرحله مهلت داري.....خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Thu 20 Mar 2008 و ساعت 3:15 AM |
نی و نای چوپون
سحر خروس خون
ابرای بيابون
می گن تو قصه بودی

همه رودخونه ها
دشت گلپونه ها
حتی کوه و صحرا
همه می دونن که تو بودی که غزل های شب جدايی رو سرودی

ديگه از شهرتو
سر شب يا سحر
تا خبردار بشی
رفته ام بی خبر

نمی خوام قصه مون دوباره آفتابی شه
آسمون نگات برای من آبی شه

نمی گم قصه مو
که دلت خون می شه
خوب اگه بشنوه
ديگه هامون می شه

يادته اون روزا
هر کجا
چون دو دلداده با هم بوديم

دلم اندازه يه بيابون که نيست
درد من ای خدا از تو پنهون که نيست

مثل پروانه ها
ما رها
غافل از رنج عالم بوديم

دل ديوونه چون شب زده ها سايه به سايه توی راه تو بود
يه معما شده که اين جدايی کار من يا که گناه تو بود

حالا هر چی که بود
حالا هر چی که هست
از تو هر خاطره
تنها دل ما شکست

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Thu 20 Mar 2008 و ساعت 0:53 AM |

Up