تبليغاتX
من اینجا چه می کنم؟
به آخرین اخبار رسیده، آمریکا تمام طرح‌های اخلال در نظام ایران و سرنگونی آن را بحالت تعلیق درآورده و تعدادی «عالم ربانی» از ادیان مختلف استخدام کرده در سه شیفت دعا و نذر و نیاز کنند به قصد این‌که نیم‌متر دیگر برف در کشور اسلامی‌مان ببارد تا حکومت ایران بخودی خود و بدون نیاز به دخالت خارجی با مشکلات غیرقابل حل یخ‌بندان، کمبود سوخت و …روبرو گردد. هموطن به‌هوش باش که بارش برف توطئه جهان‌خواران است
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 19 Jan 2008 و ساعت 2:44 AM |

 لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره ميشود، ميتواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره ميشود، شكست ده

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Fri 18 Jan 2008 و ساعت 5:26 PM |
 زوج هاي گرامي ! وقتي بوسه هست چرا گاز ؟ در مصرف گاز صرفه جويي كنيد

ادم به 6 دليل شانس اورد چون حوا نمتونست ايناو بهش بگه: 1-من ادمت كردم 2_برو از شوهراي مردم يادبگير 3_ديشب كجا بودي؟ 4_چرا پولاتو ميدي مادرت؟ 5-چرا به اون زنه نگاه كردي؟ 6-مي دوني من چند تا خاستگار داشتم؟

 در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد.

 

 

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Mon 14 Jan 2008 و ساعت 6:27 PM |

آموخته ام ...

ـ آموخته ام : بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم

ـ آموخته ام :که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران

ـ آموخته ام : که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.

ـ آموخته ام : پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم. آموخته ام : همیشه فردی خوش بین باقی بمانم. چرا که زندگی و موهبتهای آنرا دوست دارم.

ـ آموخته ام : اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده از کنم.

ـ آموخته ام : لبخند ارزانترین راهی است ک می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

ـ آموخته ام : آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

ـ آموخته ام : زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست.

ـ آموخته ام :که هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست.

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Mon 14 Jan 2008 و ساعت 6:6 PM |
خداوند هر گاه بخواهد انساني را فاسد كند او را به تمامي آرزوهايش مي رساند
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Mon 14 Jan 2008 و ساعت 4:2 PM |
111111
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sun 13 Jan 2008 و ساعت 11:37 PM |
فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل. چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن

مذهب زنده دلان خواب پريشاني نيست.از همين خاك جهان دگري ساختن است

 

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sun 13 Jan 2008 و ساعت 11:29 PM |
 سهميه بندي آب براي دستشويي: شيعه 6 ليتر . سني8 ليتر . لر 2 ليتر (بخاطر دوگانه سوز بودن و استفاده از سنگ کلوخ

مخفف بسيج :بنياد/سياسي/يه مش /جوجه

 

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 12 Jan 2008 و ساعت 12:44 PM |
  هشدار: قدمهاي بزرگ در زندگي باعث پاره شدن "خشتک" ميشود
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 12 Jan 2008 و ساعت 12:42 PM |
رو در و ديوار اين شهر همش از تو يادگاره
توي اين كوچه ي تاريك  من و تنهانمي زاره
ياد حرفاي قشنگت كه تو قلبم لونه مي كرد
ياد دلتنگي چشمات كه منو بهونه مي كرد
 مي زنه آتيش بجونم پس كجايي مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم
دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم
كاشكي بودي و مي ديدي بي تو من تنها ترينم   
توي اين بازي كه ساختي من همه هستيمو باختم
زير پات گذاشتي آخر عشقي كه  من از تو ساختم
اگه تو دوسم نداشتي از دلم خبر نداشتي
دلت از سنگ شده انگار كه منو تنها گذاشتي 
مي زنه آتيش به جونم  پس كجايي مهربون
آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم
دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم
مي شينم منتظر اينجا تا تو برگردي دوباره
تا بشيني پاي حرفام بريم تا ماه و ستاره
مي دونم مياي يه روزي يه روزي كه خيلي ديره
يه روزي دل شكستم سر اين كوچه مي ميره
مي زنه آتيش بجونم پس كجايي مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم
دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم
كاشكي بودي و مي ديدي بي تو من تنها ترينم
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 12 Jan 2008 و ساعت 12:9 PM |
 ازدواج چیزی جز یک دوستی که به تصویب پلیس رسیده است نیست"  . سارا برنار 
مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع، زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد، مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد، زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي اختراع شد، مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد، زن عشق را کشف کرد و ازدواج اختراع شد، مرد تجارت را کشف کرد و پول اختراع شد، زن پول را کشف کرد و " خريد کردن" اختراع شد!!! از اون به بعد مرد چيزهاي زيادي را کشف کرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Thu 10 Jan 2008 و ساعت 3:49 PM |
کس نمیداند ز من جز اندکی  وز هزاران جرم و بدفعلی یکی

من همی آن دانم و ستار من  جرم ها و زشتی کردار من

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت  طاعت ناورده آورده گرفت

نام من در نامه ی پاکان نوشت  دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه  شد سفیدم نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من  گشت آویزان اندر چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم  شاد زفت و فربه و عریون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون  در دو عالم نمی‌گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا  ناگهان کردی مرا از غم جدا

اگر سر هر موی من گردد زبان  شکر های تو نیاید در بیان

تو در جان منی من غم ندارم  تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد  اگر عشقی تو سهم من جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من تو  تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه است  کلامت آیه هایی عاشقانه است

تو را من سجده سجده می‌پرستم  که سر بر خاک بر زانو نشستم
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Thu 10 Jan 2008 و ساعت 11:52 AM |
در ميخانه ببستند خدايا مپسند           که در خانه ی تزوير و ريا بگشايند
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Wed 9 Jan 2008 و ساعت 11:35 AM |
پنج روزى كه درين مرحله مهلت دارى        خوش بياساى زمانى كه زمان اين همه نيست
   
     
دولت آنست كه بى خون دل آيد به كنار         ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Wed 9 Jan 2008 و ساعت 11:27 AM |
ميدوني تفاوت شهرداري با صدا و سيما چيه ؟ اولي آشغال جمع ميکنه دومي آشغال پخش ميکنه

 تنها راه مقابله با آمريكااينه كه ارتش رشت با زنهاشون سر اونهاروگرم كنن،بعد قزوينيها از پشت غافلگيرشون كنن

 ققطعه‌اي از شاهكار ادبي یک ترک ) شب بود و خورشيد به روشني مي‌درخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها با خانواده‌اش در سكوت گوش‌خراش خيابان قدم‌زنان ايستاده بود

 ويکتور هوگو : من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Tue 8 Jan 2008 و ساعت 8:57 AM |
از جمادي مردم و نامي شدم وز نما مردم به حيوان سر زدم

مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم؟ كي ز مردن كم شدم

جمله‌ ديگرهم بميرم از بشر تـا بـر آرم از مـلايـك بـال و پـر

بار ديگر از ملك قربان شوم آن چـه انـدر وهـم نـايد آن شـوم

بار ديگر بايدم جستن ز جو كـلّ شـيء هـالـك الـّا وجـهـه

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Thu 3 Jan 2008 و ساعت 2:44 AM |

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار

ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع

ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار

هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت

سايـه‌اي مـضـطـرب و لــرزان بود

چهره‌اي سرد و غم انگيز و سياه

گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود

شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد

اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد

كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ

جسم درمانده‌ام  از روح جـداست

مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب

روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Tue 1 Jan 2008 و ساعت 12:12 PM |
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Tue 1 Jan 2008 و ساعت 12:7 PM |
سي مرغ ” ، ز شوق ، بال و پر بگشودند
در جستن سيمرغ، هوا پيمودند
كردند شمار خويش چون آخر كار
ديدند كه ” سيمرغ ” هم اينها بودند

گر مرد رهی، ميان خون بايد رفت
از پای فتاده سرنگون بايد رفت
تو پای به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت که چون بايد رفت

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Tue 1 Jan 2008 و ساعت 11:33 AM |
رشته اي بر گردنم افكنده دوست
تار و پودش از محبت هاي اوست
گه به كوفه گه به شامم مي كشد
مي برد آن جا كه خاطر خواه اوست
+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sun 30 Dec 2007 و ساعت 0:58 AM |
انکار . پنهان کاری . خود محوری     سه صفت بد ادمی

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Mon 24 Dec 2007 و ساعت 2:9 AM |

 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم                        در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن               به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی                  که نقش بند سرا پرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي              مرو به خشک که درياي با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو                بیا که قوت پرواز و پرو پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند                      که آتش و تبش گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند                  که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت                         نظام گیردکه خلاق بی جهات منم
 اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست                   و گر خدا صفتی دانک که خدات منم 

+ نوشته شده توسط saman yazdani در Sat 22 Dec 2007 و ساعت 5:55 AM |

Up