لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره ميشود، ميتواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره ميشود، شكست ده
ادم به 6 دليل شانس اورد چون حوا نمتونست ايناو بهش بگه: 1-من ادمت كردم 2_برو از شوهراي مردم يادبگير 3_ديشب كجا بودي؟ 4_چرا پولاتو ميدي مادرت؟ 5-چرا به اون زنه نگاه كردي؟ 6-مي دوني من چند تا خاستگار داشتم؟
در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد.
|
آموخته ام ... |
|
ـ آموخته ام : بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم |
مذهب زنده دلان خواب پريشاني نيست.از همين خاك جهان دگري ساختن است
مخفف بسيج :بنياد/سياسي/يه مش /جوجه
توي اين كوچه ي تاريك من و تنهانمي زاره
ياد حرفاي قشنگت كه تو قلبم لونه مي كرد
ياد دلتنگي چشمات كه منو بهونه مي كرد
مي زنه آتيش بجونم پس كجايي مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم
دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم
كاشكي بودي و مي ديدي بي تو من تنها ترينم
توي اين بازي كه ساختي من همه هستيمو باختم
زير پات گذاشتي آخر عشقي كه من از تو ساختم
اگه تو دوسم نداشتي از دلم خبر نداشتي
دلت از سنگ شده انگار كه منو تنها گذاشتي
مي زنه آتيش به جونم پس كجايي مهربون
آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم
دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم
مي شينم منتظر اينجا تا تو برگردي دوباره
تا بشيني پاي حرفام بريم تا ماه و ستاره
مي دونم مياي يه روزي يه روزي كه خيلي ديره
يه روزي دل شكستم سر اين كوچه مي ميره
مي زنه آتيش بجونم پس كجايي مهربونم
آخه من ترانه هامو واسه ي كي پس بخونم
دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم
كاشكي بودي و مي ديدي بي تو من تنها ترينم
مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع، زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد، مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد، زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي اختراع شد، مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد، زن عشق را کشف کرد و ازدواج اختراع شد، مرد تجارت را کشف کرد و پول اختراع شد، زن پول را کشف کرد و " خريد کردن" اختراع شد!!! از اون به بعد مرد چيزهاي زيادي را کشف کرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود
من همی آن دانم و ستار من جرم ها و زشتی کردار من
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناورده آورده گرفت
نام من در نامه ی پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم و گناه شد سفیدم نامه و روی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان اندر چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد زفت و فربه و عریون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون در دو عالم نمیگنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا
اگر سر هر موی من گردد زبان شکر های تو نیاید در بیان
تو در جان منی من غم ندارم تو ایمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد اگر عشقی تو سهم من جنون باد
تویی تنها تویی تو علت من تو تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن صدای تو ترانه است کلامت آیه هایی عاشقانه است
تو را من سجده سجده میپرستم که سر بر خاک بر زانو نشستم
| پنج روزى كه درين مرحله مهلت دارى | خوش بياساى زمانى كه زمان اين همه نيست |
| دولت آنست كه بى خون دل آيد به كنار | ورنه با سعى و عمل باغ جنان اين همه نيست |
تنها راه مقابله با آمريكااينه كه ارتش رشت با زنهاشون سر اونهاروگرم كنن،بعد قزوينيها از پشت غافلگيرشون كنن
ققطعهاي از شاهكار ادبي یک ترک ) شب بود و خورشيد به روشني ميدرخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها با خانوادهاش در سكوت گوشخراش خيابان قدمزنان ايستاده بود
ويکتور هوگو : من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد براي بار دوم هم نگاه کرد
مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم؟ كي ز مردن كم شدم
جمله ديگرهم بميرم از بشر تـا بـر آرم از مـلايـك بـال و پـر
بار ديگر از ملك قربان شوم آن چـه انـدر وهـم نـايد آن شـوم
بار ديگر بايدم جستن ز جو كـلّ شـيء هـالـك الـّا وجـهـه
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار
ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع
ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار
هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت
سايـهاي مـضـطـرب و لــرزان بود
چهرهاي سرد و غم انگيز و سياه
گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود
شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد
اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداست
مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب
روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است
در جستن سيمرغ، هوا پيمودند
كردند شمار خويش چون آخر كار
ديدند كه ” سيمرغ ” هم اينها بودند
گر مرد رهی، ميان خون بايد رفت
از پای فتاده سرنگون بايد رفت
تو پای به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت که چون بايد رفت
تار و پودش از محبت هاي اوست
گه به كوفه گه به شامم مي كشد
مي برد آن جا كه خاطر خواه اوست
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سرا پرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو يکي ماهي مرو به خشک که درياي با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قوت پرواز و پرو پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیردکه خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست و گر خدا صفتی دانک که خدات منم


