بمان ای هم نفس
که برای زنده بودن نيازت دارم
بمان که عشقت از هر چه در اين دنيای خاکی است بی نيازم می کند
بمان که با خيالت هم چنان مست می شوم که ديگر هيچ رنجی را نمی فهمم
بمان و مرا از خود رهايم کن
مرا هرگز بیدار نکنید
که می خواهم رنج بیداری را نبینم
و در مستی نغمه های این باران
عاشقانه بمیرم
خدا بعضی وقتا جواب آدمو هميچين زود می ذاره کف دستش که واسه دفعه بعد حواسش جمع باشه چی می گه. با اينکه به اين موضوع اعتقاد دارم که کلام مون روی اتفاقايی که واسمون پيش مياد تأثير داره، گاهی يادم می ره و يه چيزی می گم که نبايد بگم. دو هفته پيش از روی بيکاری و بی حوصلگی کارم شده بود به گذشته فکر کردن و غصه خوردن و البته به مقدار زيادی هم به خدا غُرغُر کردن. پروردگار هم نامردی نفرمودن و چنان کار بر سرم فرو همی ريختند که دو هفته است يادم رفته خواب درست حسابی يعنی چی. تقريبا نصف اين مدت را شب تا صبح کار می کردم. تا من باشم ديگه هوس نکنم ياد روزگار عاشقی بيفتم. (اما خودمونيم يواش می گم باز نشنوه، مگه می شه؟؟؟)
خوشتر ز روزگار جنــــــون روزگـــار نيست نيکوتر از ديار محبــــت ديـار نيست
آن سر که نيست در ره پاکان عشق خاک شايسته نشيمن دامان يار نيست
(ديوانه قمشه ای
بازی غریبیه. سنگین مثل یه شطرنج، سهمگین مثل یه بکس و ظریف مثل یه دومینو. فعلا یک هیچ به نفع دل داره میگذره (خدا کنه همینطور بمونه). اصلا باورم نمی شه ظرف این مدت کم این همه اتفاق تو زندگی ام افتاده باشه. هنوز هم عقله داره دست و پا می زنه، منم می گم بذار بزنه. هر چی بیشتر سعی کنه و نتونه، منو بیشتر روی تصمیمی که گرفتم محکم می کنه. هر روز بیشتر باور می کنم که خدا صدامو شنیده، صدای ناله های خاموشی که گاهی لبریز می شد و از سازم بیرون ميومد، گاهی منفجر می شد و از فریادم بیرون می زد و گاهی اینقدر سنگین می شد که حتی توان فریاد را هم ازم می گرفت. هر روز بیشتر باور می کنم که اون همونیه که سالها منتظرش بودم، می دیدمش اما نمی شناختمش. دیگه نمی ترسم که کسی راز ما را بفهمه، دلم می خواد با افتخار اینو فریاد هم بزنم. نمی دونم اینا همش خیالاته یا واقعی. ولی خدا کنه اگه این رویاست تا آخر زندگی بیدار نشم.
دوست خوبم شعر به جایی را برام نوشته که دوست دارم اینجا هم تکرارش کنم:
"عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق --- باز نیابی به عقل سر معمای عشق"
شباهنگ یه زندگی از خدا گرفته و اونو نخواهد باخت. واسش دعا کنین. واسمون دعا کنین.
خيلی سخته وقتی دلت مي گيره اما نمی تونی بگی چرا دلت گرفته
سخت تر وقتيه که دلت گرفته اما حتی کسی را نداری که بپرسه چرا. اون وقت می ری سراغ دفترچه ات، سراغ سازت، به خلوت تنهايی خودت
از همه سخت تر وقتيه که چشمه کلامت هم خشک بشه. ديگه حتی نمی تونی بار دلت را روی کلمات دفتر چه ات يا نت های سازت بذاری و کمی سبک بشی. اونجاست که فقط يه کار می تونی بکنی.... فرياد..... فقط دلت می خواد فرياد بزنی
خدايا، امشب فرياد هم نمی تونم بزنم.... چکار کنم
چه درديست در ميان جمع بودن، ولی در گوشه ای تنها نشستن
لحظه های عمر می گذرند و من چنان بی خيال گذرشون را نظاره می کنم که انگار هيچ رفتنی در کار نيست... چرا؟!... نمی دونم، شايد اونقدر به نزديک بودن رفتن باور ندارم. شايد اونقدر از هدف زندگیم دور شده ام که گمش کرده ام. هدفی که هيچ وقت به درستی نشناختمش.
"خدايا به من چگونه زيستن را بياموز" و چگونه عشق ورزيدن را و دوست داشتن را.
خدايا اگر اين مجازات عشقی است که بی باکانه به من هديه شد و قدرش را ندانستم، عفوم کن
و اگر امتحان صبری است که ادعايش را می کردم، کمکم کن که ظرفم رو به لبريز شدن است.
خدايا من با تو نبودم، اما تو مرا تنها نگذاشتی. الطافت چنان بر زندگی من می درخشند که هيچ کس باور ندارد در درون چه دارم.
خدايا نه توان آن دارم که شکر تو بگويم نه روی آن که نگويم.
تو تنها و تنها نوری هستی که در عمق تنهايی وجودش را حس می کنم.
مرا درياب، همانگونه که پيش از اين يافته ای
دلم برات تنگه. می خوام باهات حرف بزنم. فقط با تو. با خیلی ها می تونم حرف بزنم، دوست، آشنا، همکار،... اما هیچکدوم اونقدر که تو آشنایی، نیستند.
دلم برات تنگه. برای توکه همدلمی برای تو که هم نفسمی. برای تو که خود نفسمی.
چه جادویی تو صدات داری که اینطور آرومم می کنه، وقتی از همه دنیا شاکی ام.
تو کلامت چی داری که اینطور به شورم میاره، وقتی از همه چیز دلسردم.
تو جادوگر سرزمین آرزوهای منی.
من زندگی مو پیدا کردم. من تو را پیدا کردم. من زنده شدم به عشق تو.
من عشق تو را دارم اگر چه خودت را ندارم.
دلم برات تنگه همنفس
دلم برات تنگه
صبح چشماما باز می کنم. صبح که چه عرض کنم وسطای روز. بعد از کلی کلنجار بدون انگيزه از تخت ميام بيرون. انگار که اينم مثه خيلی از کارا يه وظيفه است. صبحانه را مثه هر روز می خورم. يه سری به ايميل ها يه خورده وبگردی. کمی ور رفتن به درس ها. وقت ناهار شده! تازگی ها ساعتم به جای شکمم می گه وقت ناهاره. يه ناهار سرپايی می زنم. بعدش می روم جلوی تلويزیون. يه چرت نسبتا کوتاه و بعد شهيد کردن وقت تا موقع شام. خوابم مياد. يه روز ديگه هم گذشت. ميرم تا بخوابم. فردا هم روز ديگری است اما من همون آدم امروزم ....
نمی دونم با افسردگی چکار می شه کرد. از آدمای دلمرده نفرت داشتم، حالا شده ام يکی از همون آدما. توی آينه که نگاه می کنم، يه جوون می بينم که روز به روز جای پای روزگار روی صورتش نمايان تر می شه. نمی دونم قانع باشم يا شاکی. بسازم يا اعتراض کنم. نمی دونم خدا داره ظرفم را می سنجه يا طبيعت داره قوانينش را يادم ميده.
يه روز تو يه خيابون خيلی شلوغ، پيرمردی که به زحمت باعصاش راه می رفت صدام کرد. نمی دونم چرا از بين او نهمه آدم منو صدا کرد. ازم خواست تا کمکش کنم از خيابون رد بشه. اما در واقع کمک لازم نداشت چون فقط گفت بذار دستت را بگيرم. وقتی از خيابون می گذشت گفتم برام دعا کن. گفت خدا هر چی ظرفيتته بهت بده! همون موقع می خواستم بگم پس دعا کن ظرفيتم زياد بشه. اما انگار زبونم قفل شد. چون تا وقتی پير مرد ازم جدا شد ديگه نتونستم چيزی بگم. امروز فکر می کنم به اون دعا نياز داشتم. چون چيزی که پژمرده ام کرده، اينه که دارم می برم ولی هنوز راه زيادی جلوم دارم.
و يه سوال که هر روز پر رنگ تر و جوابش مجهول تر می شه: برای چی داريم زندگی می کنيم؟
بزرگترين لطفی که آدم می تونه به خودش بکنه اينه که
هيچ وقت به خودش دروغ نگه
فقط در اينصورته که می تونه عشق واقعی را تجربه کنه
دوباره من موندم و خودم ، تنهای تنها، تو یه دنیای پر جمعیت خالی
دنیایی که سهم من ازش یه همدل هم نبود
خسته ام. از دعوای همیشگی بر سر حقیقت
خسته از آدمها، از فکراشون، از تهمتاشون
خسته ام، خسته از خودم
از گفتگو های بی پایان بی نتیجه
خسته از دل بستن و دل کندن
خسته از چیزایی که باید وقتم را بهشون بدم اما نمی دونم به چه دردی می خورند
معنی زندگی چیه؟ چند تن آب و غذا مصرف کنم، نیم عمرم را بخوابم، نیم دیگه اش را بدوم، بعدش هم یه روز برم. اینه معنی زندگی؟
سالها خودم را بیچاره کنم که یه کاغذ و یه عنوان بهم بدند؟ که چی؟ که یه خونه و یه لقمه نون راحت تر گیرم بیاد؟
چرا باید بین این همه انسان اینقدر تنها باشم؟
از ماست که بر ماست.
شکايت نکن، که خيلی نعمت داری
اينکه صبح بيدار می شی و راحت هر کاری دلت می خواد می کني،
اينکه هر موقع گرسنه ات شد می تونی بخوري،
اينکه تو اين هوای سرد يه سقف و يه بالش گرم داري،
و اينکه شب بدون ترس از مرگ می تونی بخوابي،
اینا واسه خيلی ها عادی نيست.
از ماست که بر ماست.
تا وقتی ادای عاشق بودن را در مياري، از عشق خبری نيست.
تا وقتی نمی تونی خودت را دوست داشته باشي، انتظار دوست داشته شدن بيهوده است.
تا وقتی با يک نگاه همه دلت را نمی بخشی، بدون اينکه انتظاری داشته باشی، سر در گم اين باديه خواهی ماند.
بگذار تا حقيقت تو را دريابد که معنای زندگی
هيچ نيست جز
عشق

