تبليغاتX
من اینجا چه می کنم؟

شهر خالی   جاده خالی   کوچه خالی   خانه خالی

 

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

 

کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان

 

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

 

* * *

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

 

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

 

عاشق از آوازه دیدار می ترسد

 

پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد

 

شه سوار از جاده هموار می ترسد

 

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

 

 * * *

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت

 

آشنا نا آشنا شد


تا بلي گفتم بلا شد

 

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

 

آب از آبی نجنبید  خفته در خوابی نجنبید

 

* * * 

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

 

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

 

جام ها جوشی ندارد  عشق آغوشی ندارد

 

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

 

 * * *

 بازآ تا کاروان رفته باز آید


 بازآ تا دلبران ناز ناز آید

 

بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید


پاگل افشانان نگار دلنواز آید

 

بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم

 

گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است
واضطرابم نه زاده ی بی کس که بی اویی
دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند
هیچ کس بد نیست ...
ولی دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد
هر چهره ای ،نگاهی،طنینی،رنگی
در نگاهای او فریاد میکشد که او نیست
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
هراس من مردن در سرزمینی است که ساندیس هایش شیرین تر از آزادی باشد
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |

امپراتور چین ، لائوتزو  را قاضی القضات مملکت خویش ساخت . لائوتزو  بسیار کوشید تا نظر امپراتور را برگرداند ، اما نشد . لائوتزو   نمی خواست این مقام را که مستلزم قضاوت در مورد دیگران بود ، بر عهده بگیرد . او به امپراطور گفت : (( شما از اعطای این شغل به من ، پشیمان خواهید شد . من از منظری دیگر به مردمان می نگرم . ))
اما امپراتور که درباره فرزانگی لائوتزو  بسیار شنیده بود ، بر خواسته ی خویش اصرار داشت . او به لائوتزو  گفت : ((من تصمیم خویش را گرفته ام و بر توست که اطاعت کنی . ))
لائوتزو  بر تخت قضاوت نشست و اولین مورد را نزد او آوردند . اولین مورد ، کسی بود که هنگام سرقت از خانه ی ثروتمندترین فرد شهر دستگیر شده بود . او را هنگام وقوع جرم دستگیر کرده بودند و شاهدانی هم بر این امر موجود بودند . در ضمن ، او خود نیز به جرمش اقرار کرده بود .
لائوتزو  به قضاوت پرداخت . قضاوت او بسیار یکه و خردمندانه بود .
لائوتزو  سارق را به شش ماه زندان محکوم کرد ، اما با او ، ثروتمندترین فرد شهر را نیز به شش ماه زندان محکوم کرد!.
حاضران در دادگاه ، حکمی را که شنیده بودند ، باور نمی کردند . آن ها منتظر شنیدن حکمی خردمندانه بودند ، اما این حکم بشدت مسخره به نظر می رسید .
مگر ثروتمندترین فرد شهر که از او دزدی شده است ، چه گناهی کرده است که لائوتزو  او را به شش ماه زندان محکوم می کند ؟
ثروتمندترین فرد شهر ، به این حکم اعتراض کرد .
لائوتزو  گفت : (( جرم اصلی را تو مرتکب شده ای . جرم سارق ، درجه دو است . من به تو ارفاق کرده ام که حکمی مشابه حکم سارق برایت صادر کردم . تو همه ی دارایی های این شهر را گرد آورده ای . تو بسیاری را به گرسنگی کشانده ای . بسیاری از مردم کاشته اند ، اما تو خورده ای . تو هیچ بذری را نیفشانده ای و هیچ نهالی را نکاشته ای . دستان تو از خلاقیت تهی ست و کیسه هایت پر . اما دستان این مردم پر از خلاقیت و تولید است ، اما کیسه هاشان تهی ست . تو جیب این مردم ساده و بینوا را خالی کرده ای و کیسه های دارایی شان را ربوده ای . او برای باز پس گرفتن دارایی های خود به خانه ی تو زده است .))
اگر در جامعه ای دولت حقوق مردم را پاس ندارد و ثروت ها به جانب عده ای معدود روانه شود ، آنگاه مسئولیت گناه سارقان ، بر عهده چه کسی خواهد بود ؟
اگر کسی گرسنه بماند ، بیمار شود ، پیر شود و نتواند به طریقی مشروع حاجات خویش را بر آورد ، آنگاه دست به سرقت دراز کند ، چه کسی مسئول این کار اوست ؟
همه ی کسانی که در دادگاه بودند ، سکوت اختیار کردند . ثروتمندترین فرد شهر گفت : (( شاید شما درست بگوئید ، اما پیش از آنکه به زندان بروم ، می خواهم امپراتور را ببینم . ))
او به نزد امپراتور رفت و به امپراتور گفت : (( عالیجناب ! جسارتا به عرض می رسانم که شخصی دیوانه را به عنوان قاضی القضات کشور انتخاب فرموده اید . اگر منطق او صحیح باشد و من نیز دزد باشم ، پس حضرتعالی سردسته ی دزدان خواهید بود . اگر امروز نوبت زندان من باشد ، بی تردید ، فردا نوبت شماست . . اگر من خون مردم این شهر را مکیده ام ، پس حضرتعالی باید خون مردم این کشور را مکیده باشید . اگر می خواهید به سرنوشتی بدتر از سرنوشت من دچار نشوید ، فورا این مرد دیوانه را برکنار کنید و حکم احمقانه ی مرا نیز لغو فرمایید . ))
امپراتور گفت : ((این اشتباه از طرف من بوده است . لائو تزو  از من درخواست کرد که این شغل را به او ندهم ، من نپذیرفتم .)) لائوتزو  به من گفت : (( نظرگاه من با نظرگاه شما فرق دارد . شما در تاریکی خیره شده اید و من در روشنایی می بینم . شما حقایق ظریف را نمی بینید . شما نمی توانید قبول کنید کسی که خطا می کند ، خود قربانی خطای کسی دیگر شده است . باید با قربانیان همدردی کرد . اما ما آنها را محکوم می کنیم . ما مجرمان اصلی را ستایش می کنیم و قربانیان را به دار مجازات و سرزنش میآویزیم.))
لائوتزو  از کار خویش برکنار شد . هیچ کس تحمل عدالت بصیرانه ی او را نداشت . امپراتور به لائوتزو  گفت : (( تو درست می گفتی . ما از دو زاویه ی متفاوت به زندگی و اعمال آدم ها نگاه می کنیم . ))
لائوتزو   گفت : (( اگر معنای سخن مرا را دریافته بودید ، اکنون می دیدید که زاویه نگاه ما تفاوتی ندارد . آن ها متفاوت اند ، زیرا من به ریشه ها نظر کرده ام و علت ها را کاویده ام .
من عاشق این آدمها هستم و شما عاشق قدرت و ثروت و اعتبار خویش .
حرص ، همواره در بی بصری می ماند.
اعتبار و شهرت ، کوراند .
خوب است که در اولین روز قضاوتم ، به بی کفایتی من پی بردید ، و گرنه ، شما را نیز روزی محکوم می کردم و به زندان می افکندم . اما بدانید که من شما را مجرم اصلی همه نابسامانی های اخلاقی این مرز و بوم می دانم . اما نیک می دانم که هیچ کس شما را محکوم نخواهد کرد و تاوان جرم و جنایت ها ی شما را ، قربانیان شما خواهند داد . )
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 5 قبل از ظهر |

سادگی،صبر و حوصله و مهر و شفقٌت!

و این سه حرف از عزیزترین گنجینه هایی است که در حفظش

می کوشم.

با سادگی، در فکر و عمل به اصل و بنیان طبیعت انسانی خود

متّکی خواهی بود.

در صبر و حوصله، با دوست و دشمن، با رویدادها چنانکه هستند

هماهنگ خواهی بود؛ و در شفقٌت، با هرچه در جهان است در

آشتی!

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 5 قبل از ظهر |
یه صبح مه آلود نمیتونه دلیلی واسه ابری بودن اون روز بشه مثل انگلیسی

سالی‌ که نکوست از بهارش پیداست مثل ایرانی‌

کدومش درسته ؟ قضاوت با شما!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 3 قبل از ظهر |
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشكنه و میره . دومین کسی رو که دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش میای دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكنی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه…..اینطوریه که دل همه آدما میشکنه و عشقی وجود نخواهد داشت.

دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو .... روزي که بر عليه توست ما يوس نشو

 ميدوني چرا خدا به همه دو تا دست , دو تا پا , دو تا چشم داده , اما فقط يکي دونه قلب داده؟ براي اين که بگردي , اون يکيش رو پيداکنی

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

زندگي اجبار است مرگ اخطار است دوستي فقط يکبار است اما جدايي بسيار است

 سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

 زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

 

هواشناسي طي 24 ساعت گذشته اعلام کرد
:
.
.
.
اينجا يه نفر خيلي دلش هواتو کرده

 

دستتو مشت کن..... مشته؟
مشته مشته؟
حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشي دوريمو نبيني......!!!

ميدوني اگه تموم زنبوراي دنيا نيشت بزنن حقته چون تو خيلي گلي

ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم

 چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان... پس از گذشتن!

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است

 زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

 آنگاه که زندگي همچون ترانه اي جاري مي گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زماني آشکار مي گردد که در شرايط آشفته نيز لبخند به لب دارد

انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت . بي نهايت لجن و بي نهايت فرشته.

  زندگي مثل يك پيانوست . همان چيزي را مي شنوي كه مي نوازي


دوست داشتن بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن.

 شنا کردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد

به هم رسيدن شروع است با هم ماندن پيشرفت است با هم كاركردن موفقيت است

 عصبانيت انتقام اشتباهات ديگران را از خود گرفتن است

 در واقع ما هرگز بزرگ نمي شويم. فقط ياد مي گيريم که در اجتماع چگونه رفتار کنيم

همه مي گويند عاشقي يک شب است و هزار شب پشيماني.اکنون هزار شب پشيمانم که چرا يک شب عاشق نبودم.

 ويليام شکسپير ميگه: اون وقتي که فکر مي کني کسي نيست که حرف دلت رو بفهمه ، کسي هست که واسه ديدنت روز شماري مي کنه

بيهوده متاز ، مقصد خاك است

در اين دنياي نامردان که مردانش عصا از کور مي دزدند منم خوش باور نادان محبت آرزو کردم

 مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند.

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان روزي كه سرشتند
 ز گٍل پيكرشان سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

 

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم

 

وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته

 

هرگاه احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي‌تواني او را ببخشي بدان که اشکال از کوچکي روح توست، نه از بزرگي گناه او

 

فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

 

اون وقتي که فک مي کني کسي نيست که حرف دلت رو بفهمه ، کسي هست کسي هست که واسه ديدنت روز شماري مي کنه.

 

تو را براي وفاي تو دوست مي دارم
وگرنه دلبر پيمانه شکن فراوان است.

 در عشق بسوزد كه سوزاند جگرم دوست دخترم مادر شدو من هنوزم پسرم

دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل

 

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند.

 

ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست

 

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

 

ژان يل توله : براستي که ابلهان انسانهاي خوشبختي هستند ، زيرا که هرگز پي به تنهايي خود نمي برند

 

اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند

 

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند

 

چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چه نکوتر آنکه مرغي ز قفس پريده باشد
پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند
چه رها، چه بسته، مرغي که پرش بريده باشد

 

سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد

 

نه دل در دست محبوبي گرفتار نه سر در کوچه باغي بر سر دار از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی

انسان هاي بزرگ دو دل دارند. دلي که درد مي کشد و پنهان است، دلي که ميخندد و آشکار است

 ادم ديوانه را بنگي بس است
خانه ي پر شيشه را سنگي بس است

ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 3 قبل از ظهر |
نه در کف فنجان قهوه , نه در اخم پيشاني فالگير بزرگ نه در ازدحام آدمهايي که سرد از کنارم مي گذرند... نمي توانم بيابمت..نمي توانم..تو بين لايه  هاي پيچ در پيچ تقدير من در کف دستم گم شده اي

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 3 قبل از ظهر |
نگاه آدما پیک دلشونه
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 3 قبل از ظهر |

جوان بود

آرام راه می رفت

یا شاید کند گام بر می داشت

گام بر نمی داشت

تقلی می کرد

به سختی

با هر تلاشش

ثانیه ها سپری می شد

تا گامی به پیش بردارد

_ آن حیابان پر ازدحام شهر

پل هوایی نداشت_

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم

و او

به سختی تلاش می کرد

خیابان بسیار شلوغ و پر ترافیک آن شب را طی کند

با ماشینهایی که با سرعتی جنون آمیز

به سمتش می آمدند

و او در میانه خیابان ایستاده بود

گامی به پیش

گامی به پس

نیمی از آن را پیموده بود

و من متعجب که چگونه

در نگاه و حرکاتش ترس نبود

پر از اعتقادی بود به خویشتن خویش

چراغ سبز شد

من رفتم

هیچ دوست نداشتم به کمکش بروم

چون می دانستم آنقدر به خود معتقد است

که هیچ نیازی به کمک من ندارد

در حالیکه تلنگری بود برای من

و این سوال در ذهنم که

"از کجا آمده ام

آمدنم بهر چه بود

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 3 قبل از ظهر |

مسئله این است.

در دوردست کسی می خواند. در دوردست

روحم تن نمی دهد به نداشتن اش

+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 3 قبل از ظهر |
تمایلات خود را میان دو دیوار محکم "اراده" و "عقل" حبس کنید.
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |
عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی‌ چون تو فرزند بزاید
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 7 بعد از ظهر |
کیه اون که مثل بارون با تن باغچه رفیقه
واسه تنهایی عاشق مثل شب ، گریه شفیقه

کیه اون که توی سینه اش ، نفس بهار رو داره
تو کلام مهربونش ، لطف قصه ها رو داره

کیه اون که می تونه طلوع آفتاب باشه
واسه انگشتر عشق ، نگین کمیاب باشه
کی رها کرد منو ، کی رها کرد
کی صدا کرد منو ، کی صدا کرد

کی با آواز خوش عشق ، صدا کرد منو ، کی صدا کرد
مثل شبنم با تن گل ، آشنا کرد منو ، آشنا کرد
کی از اون پنجره ی بسته جدا کرد منو
کی از اون زندون صد ساله رها کرد منو
کی رها کرد ، کی رها کرد
کی صدا کرد ، کی صدا کرد
+ نوشته شده توسط فردی از دیار یار رانده شده در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 4 قبل از ظهر |

مترجم سایت

سخن روز

Up